...
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
...
گاهی فکر می کنم با وجود این بیت مولانا چه لزومی دارد باز هم شعری گفته شود ؟؟؟
نشانی
...و
خیز خیز خیال را
تا بند بند عشق
دو نشانی دارم ؛
یک ـ
بلور قطره اشکی گرم
از دل صخره ی سرد
چکه چکه...چکه
چشمه کوهی !
جوش جوش
تا بوسه های ناشکیب رود و دامن نجیب دریا
دو ـ
از چرخابه ی کف و موج
تا سپیده ی شوره شنزار
تا سبز ملس اردیبهشت
تا هرم بیشه ی نیمروز
تا پسین سرخ کوهستان
پشته پشته ، دشت دشت
خیال می دوانم
آخر ،
زاده ی خیالم من ...
امیرمحمد اعتمادی ۲۹ /۱۱/۸۶
دیوانه ی عشق(کمدی در پنج پرده )
« ۱ »
زمین ؛ افسرده
درها ؛ بسته
دیوار ؛ بلند
بام ها ؛ سست و لرزنده
و آنتن های بسیار ؛
چنبره بر بام
آنتن ها !
آنتن ها !
آنتن ها !
که با چنگال های آهنین و چسبناک
جمله ی امواج را می بلعند
الاّ موج عشق
« ۲ »
یکی اما نشسته بر لب بامی است
تنها
همه دیوانه اش می خوانند
زیرا
هیچ موجی را نمی نوشد
الاّ موج عشق
« ۳ »
دستهایش دیری است
از هر سو برافراشته
اما
هیچ دستیش لمس ننمود هنوز
هیچ کس امواج عشق را
نمی افشاند به بامی دلتنگ
دسته های مرغ مهر آوازه خوان
دیری است
در شفق گم شده اند
« ۴ »
شفق ؛ مات و مه آلوده
افق ؛ سرد است و ساکن
آسمان ؛ مغموم
هیچ آوایی نیست
خاموشی است
خاموشی
« ۵ »
دل بر آن دیوانه ام می سوزد !
۲۳/۸/۱۳۷۳
امیرمحمد اعتمادی
« من و دل و کاکلی »
« ۱ »
ای کبوتر ، ای سپید
آن شب که بر فراز کلبه ام
پرپر زنان
سایه گستردی
نازنازان
چشم چرخاندی
نگاهت !
نگاهت دیدم مست خواهش بود
و کاکلت تشنه ی نوازش و ناز دستان من
که آن سو ترک دانه می پاشیدمت
لحظه ای ! لحظه ای چشم بستم تا
نقش نگاهت را
حک کنم بر صفحه ی دل
کجا رفتی کاکلی ؟
کجا ؟
« ۲ »
یا آن پسین شرم و شور
در سایه روشن پای پرده
گامی به پیش و دو گام پس...
چه بگویم ؟!
میلی به دانه و هراسی ز دام ؟
دانه آری ، دست من
اما
دام خود چشم تو بود
که بر من نگشودی هرگز
من اما صیدم
بی دام صیدم !
کاکلی !
من که دست آموز
پس چرا رفتی
« ۳ »
تو که رفتی ، کاکلی !
سپیده پر نزد
سحر نزدیک نیامد
خورشید پرتوعشق نبخشید
خوشه های شعر من باز نشد
در پیله مردند همه
روزان بهاری هم سیاه پوشیدند
شب !
شب است اینجا
مات
وهم آلود
سنگین
ساکت و سنگین.
« ۴ »
کاکلی در گفتگوی چشمها آن شب
سکوتت طعم ایجاز بیان داشت
سیاهی نگاهت ، ژرف
سراینده ی آغاز شب یلدا بود
بال بال شور تو
ای کولی عشقِ ،
رقصنده ی سرخ
در دلم موجاموج
موج توفان کاشت
شعر بودی آیا ؟
تار و پودت صوت ؟ واژه ؟
خود سراینده تو بودی یا سرود ...
نمی دانم ، نمی دانم !
مرا اما سرودی خوش
خوش
و زهرآگین!
ــ شوکرانی ! ــ
با زخمی که بر جای نهادی :
چشمی و راهی .
« ۵ »
کاکلی ، چشم به راهم
آسمان ، حتی آسمان می پایم
تا ببینم بالهای مانده از شبهای دور
سایه وار
آرام
رام
شانه ام را زیر پر می خواهند
قصه خواهم خواند
قصه از یک دل بی دل
پر بی پر
سر پر سودایی
قصه ی این دل بی دل !
پر بی پر
سر پر سودایی
« ۶ »
کاکلی چشم تو را درخواب دیدم دوش
بس که شیرین ، چشمه ی نوش
مستانه مست
یادم آورد جوشش خورشید
چشم گشودم ، شب بود
حسرتم ماند به دل
اما
مست گرمای نگاهت من
هر سپیدی را تو می بینم :
فریاد ! فریاد !
کاکلی ...!
خانه ات اینجاست
دلم ... دلکم !
« ۷ »
کاکلی درچشمهایت تپش عشق عیان
دربالهای بی امانت وزش عشق وزان
برق نگاهت اما
جان حیرت زده ام سوخت
خاکستر !
خاکسترم بر باد
کاکلی !
لطف دو بالت
نوشداروی نگاهت را
طلوعی کن دوباره
تا چشمی گرسنه
شرم سرخ و آن سکوت سبز
مرهم
مرهمی تو !
« ۸ »
کاکلی ، عشق آن شبی که در گوش تو نجوا می کرد
چه می خواند ؟
باشد از دور ، بگو
دل من می شنود
سنگ که نیست
نگفتی ؟
نمی گویی هم ؟
پر گشودی و گذشتی ، هان ؟
نامه ای ، پیکی ، پیامی ، آخر
دل من می شکند
سنگ که نیست !
« ۹ »
کاکلی شیشه ندیدی ؟
دل من !
صخره ی سنگ که دیدی ؟
غم تو !
قفس تنگ نرفتی ؟
دل من !
تپش عشق که دانی ؟
دل من !
دل دل دیوانگان را نشنیدی ؟
دل من !
دل و من ...
کاکلی !
من و دل نام تو می سراییم شب و روز
ورنه خاموش
خاموش
خاموش .
۱۸/۱۱/۷۷ امیر محمد اعتمادی
« پنجره »
خیره به دیوار نشستن تا کی ؟
بیا کاری بکنیم ؛
تو پرده ها را کنار بکش
من پینه های پنجه ی معمار را می بوسم
چه پنجره ای !
چه پنجره ای !
در تهاجم همه دیوار
به چه دل باید بست ؟
امیرمحمد اعتمادی
