تبليغاتX
دایره ی افسون
 
شعر ، داستان و قسمت هایی از رمان نویسنده
 
 

                         یک سلام ناب !

                                       ( اگر سلام هم ناب و غیر ناب داشته باشد ! )

به خاطر بروز برخی مشکلات در این وبلاگ از مدتها پیش همه ی پیوند های من حذف شد یا حذف کرده شد ! و نمی دانم چه کسی زحمتش را کشید ! بعد از آن نیز چند بار سعی کردم به تدریج پیوندها را وارد کنم اما به تدریج حذف می شد ! چند بار هم کلمه عبور تغییر داده ام ، چند دایره ی افسون دیگر در پرشین بلاگ و ماه بلاگ و پارسی بلاگ باز کردم . اما مثل اینکه آشفتگی مخصوص بلاگفا نیست چون در بلاگ دیگرم یک نفر کامنت گذاشت که به طور تصادفی وارد مدیریت وبلاگ من شده است ! 

و حالا مدتی است که فقط پیوند های آموزشی و پزشکی در بلاگفا دارم که خوشبختانه اینها حذف نشده اند . نمی دانم هکر عزیز دست از سر من برداشته ( چون دید که سود و ضرری به حال کسی ندارم ! ) یا نوع پیوندهای مرا می پسندد ! و یا تغییر کلمه عبور موثر افتاد ؟

به هر حال و به هر شکل ، احساس عدم امنیت به روحیه آدم لطمه می زند چون وبلاگ را یک محیط خصوصی می دانیم و باید امنیت آن توسط مرکز سرویس دهنده تضمین شود ولی در مورد وبلاگ من که اینطور نبود ...

بگذریم .

باید بگویم شخصا مایلم به همه ی دوستانی که به من لینک داده اند لینک بدهم و به زودی درستش خواهم کرد. از دوستانی که به من لینک داده اند خواهش می کنم آدرس وب خود را به صورت کامنت در همین پست بگذارند .

 

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:15  توسط امیرمحمد اعتمادی  | 
 

 

برخی دوستان پرسیدند در مورد رمان * مارها تشنه اند * . در پاسخ به خواسته ی این دوستان معرفی نامه ای ارائه می کنم.

 

                   در باره ي * مارها تشنه اند *


* مارها تشنه اند * چهارمين رمان چاپ شده ام است که در سال 1386 توسط نشر آگه منتشر شد .


اين رمان در مورد عشقي ممنوع است بين دختري به نام * آينه * و يک مار به نام * سيوگ * که به طور مخفيانه لابلاي سوراخ سنبه هاي ديوار کاهگلي خانه زندگي مي کند و  دورادور دختر را زير نظر دارد و به تدریج  خود را به او نزديک مي کند. ابتدا وقتي که آينه در خواب است و کم کم ترسش فرو مي ريزد و ... دل می بازد .


در روستا بيماري وخيمي افتاده است که بچه ها را هلاک مي کند و آينه نيز مبتلا شده در مراحل ابتدايي بيماري قرار دارد و مار که شبي پنهاني از سوراخ بيرون مي خزد پي مي برد که آينه بيمار است و روزهاي آخر عمرش را مي گذراند. و اين بيماري علاجي ندارد مگر دارويي مخصوص که فقط در اختيار مارها است و هيچ ماري نه جرئت مي کند و نه تمايل دارد که دست به اين خيانت بزند و نوشداروي مارها را از غار بدزدد و به آينه برساند . اما سيوگ نمي تواند طاقت بياورد و مرگ آينه را شاهد باشد ، حرکت مي کند؛ هر چه بادا باد ! دل به دريا مي زند و انگ خائن و خيانت را نيز به جان مي خرد و ...


از طرفي ديگر جفت سيوگ به نام * خالدار * که به قوانين و حفظ حريم مارها بسيار پايبند و متعصب  است و از طرفي دل خوشي از سيوگ ندارد و نیز از دسته ی مارهای بیابانگرد و مهاجم است ، سر در پي سيوگ مي گذارد تا خيانتش را رو کند و هلاکش کند ؛ درس عبرتي براي ديگر مارها.


از طرف ديگر تابستان سختي است و خشکسالي بيداد مي کند.چشمه هاي اطراف تا جنگل هاي دور خشکيده است و فقط پري چشمه ( چشمه ي حاشيه ي محل ) هنوز آب باريکه اي دارد که طبعا حيوانات دور و نزديک را جلب مي کند. در اين ميان مارها به علت قدرت تحرک و جابجايي کم تري که نسبت به ساير جانوران دارند بيشتر به اين آب دل بسته اند و روز به روز نزديک تر مي شوند . طوري که عده اي از مردم محل بيماري کشنده ي بچه ها را به حضور مارها و زهر آنها نسبت مي دهند و معتقدند بايد با مارها مبارزه کرد و نگذاشت که محل را در دست بگيرند.

و همين دو دستگي که در ميان آدم ها هم ديده مي شود منجر به جنگي خونين مي شود بين مار ها که خانه ي آينه را به محاصره در آورده اند و اهالي محل ، که سرنوشت رمان و پايان داستان را رقم مي زند.از طرف ديگر نمود آشکار همين دودستگي را در اتاق آينه مي بينيم که سيوگ از سفر مي آيد با نوشدارو براي نجات آينه اما پس از يک تلاش نا موفق و آغاز تلاش مجدد خالدار سر مي رسد و جنگ آغاز مي شود که نمونه اي است از جنگي که بيرون و در محل در گرفته است ...



مارها نيز از قديم دو دسته بوده اند ؛


توضيح نويسنده در مورد مارها :


مارها از بدو آفرينش دو دسته بوده اند :


دسته ي اول مارهاي خانگي ، جنگل نشين و معدودي از مارهاي کوهستان که همواره دوست آدم بوده اند و رام...


دسته ي دوم مارهاي هرزه گرد ، صخره نشين ، بياباني و ...


 دسته ي اول همزيست و يار آدمند اما دسته ي دوم کينه ورزند و از هر فرصتي سود مي جويند که نيش بزنند و آدمي را هلاک کنند و واي از آن روزي که تشنه بمانند و بشوند تشنه مار!


...


سيوگ اما خانگي است. هم خانه ي آينه ، دخترکي که دچار بيماري لاعلاجي شده و رو به مرگ است همانند ساير کودکان مگر آنکه نوشدارو...


سيوگ ، سر در چنبر به ملافه ي سفيد مي نگرد و در کله ي مثلثي اش ...


در يک سو خشم و خشونت مارهاي بيابان گرد و وحشي است و مجازات .


 در سويي ديگر آينه و دلنشيني جست و خيزش در خانه که بهشت را پيش چشم مي آورد واميد .


از خشم مارها چه باک ! عزم جزم مي کند و ...


« مارها تشنه اند » عشق يک مار را به دختري به نام آينه روايت مي کند .


 



متاسفانه کتاب * مارها تشنه اند * از حدود يک سال پيش در بازار کتاب ناياب شده اما از چاپ مجددش خبري نيست !!!


  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:18  توسط امیرمحمد اعتمادی  | 
 

                                             قصه ی شهرزاد

 

  شهرزاد قصه گو

  بر سردر خشونت دیوان

  در بند گیسوان خویش

  چندی است آویخته،بی قرار 

                        پرپر می زند

              یک نفر نیست بپرسد که چه حالی دارد.

 

  دیو سکوت اما

  لبخنده زن

  بر مخمل زبان آرمیده است.

  سنگین،موزون

                 و با وقار !

 

  

                                     امیرمحمد اعتمادی  ۱۱/۸/۱۳۷۴

{ این هم یک پست جدید به خواسته ی برخی دوستان بسیار عزیز. }

 

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:41  توسط امیرمحمد اعتمادی  | 
 

...

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

                                      گاه چنگم گاه تارم روز و شب

...

گاهی فکر می کنم با وجود این بیت مولانا چه لزومی دارد باز هم شعری گفته شود ؟؟؟

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:15  توسط امیرمحمد اعتمادی  | 
 

                         نشانی

  ...و 

   خیز خیز خیال را

   تا بند بند عشق

   دو نشانی دارم ؛

 یک ـ

   بلور قطره اشکی گرم

   از دل صخره ی سرد

   چکه چکه...چکه

   چشمه کوهی !

   جوش جوش

   تا بوسه های ناشکیب رود و دامن نجیب دریا

 دو ـ

   از چرخابه ی کف و موج

   تا سپیده ی شوره شنزار

   تا سبز ملس اردیبهشت

   تا هرم بیشه ی نیمروز

   تا پسین سرخ کوهستان

   پشته پشته ، دشت دشت

   خیال می دوانم

   آخر ،

        زاده ی خیالم من ...

                                       امیرمحمد اعتمادی ۲۹ /۱۱/۸۶

  نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:1  توسط امیرمحمد اعتمادی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM